اهداف جدید در 2026
1- مقاله مروری توی یه ژورنال خیلی خوب چاپ بشه
2- مقاله تتراسایکلین رو بتونم چاپ کنم.
3- اون هدفی که نمیخوام فعلا بنویسمش
اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.
1- مقاله مروری توی یه ژورنال خیلی خوب چاپ بشه
2- مقاله تتراسایکلین رو بتونم چاپ کنم.
3- اون هدفی که نمیخوام فعلا بنویسمش
دقیقا پارسال همین موقعها بود که به یه نفر قول دادم با هم یه مقاله رو کار کنیم. متاسفانه انقدر انجامش ندادم وانقدر کارا پیش اومد این وسط مثل آیلتس خودم و عروسی و آیلتس رسول و اپلای هردوتامون و مهاجرت و ... که دقیقا یکسال گذاشته. الان دوهفته بیشتره که دوباره شروعش کردم و خیلی شرمنده خودم و دوستم هستم. فقطططط میخوام خیلی خوب تموم شه و بهش تحویل بدم و با هم سابمیت کنیم و تموم شه بره. خدایا لطفا کمکم کن. خیلی اوضاع همه چی قاراشمیشه
این اتاق تاریک ذهن الان هر جایی میره الا اینجایی که باید باشه.
توی کشورت جنگه و تو داری تلاش میکنی تمرکزت رو حفظ کنی.
نشدنی نیست و چاره ای جز این ندارم که الان تمرکز کنم و آینده مو بهتر کنم.
زندگی اینجا در جریانه و اونجا نه...
فقط یه جمله میگم و میرم سراغ اون مقاله ای که باید برم دنبالش...
مامان
بابا
خواهرا
دلم برای همه تون تنگ شده.
حیف زندگی فرصت این رو بهم نداد که از بودنتون بیشتر لذت ببرم.
حیف که من الان اینجا دور از شما افتادم ...
با یاد شما زندگی میکنم.
امیدوارم به زودی ببینمتون و فقط به امید اون روز دارم خوب زندگی میکنم.
راستشو بگم؟!
دلم برای خودم تنگ شده بیشتر از همه.
برای اون نسای با انگیزه.
یادش بخیر...
چه روزایی بود، توی اون اتاق ۷ متریم زندگی میکردم. روی در اتاق برنامه کلاسامو زده بودم. نمیخواستم هیچ فرصتی رو از دست بدم. میخواستم خیلی خوب یاد بگیرم. روی دیوار اتاق کلمات انگلیسی رو زده بودم. همه تلاشمو میکردم. دلم میخواد فقط یه بار دیگه اینجا همچین چیزی رو تجربه کنم، نه مثل اون موقع. من میخوام حال و هوای خودم رو اینجا پیدا کنم. زندگی کنم.
از روزی که اومدم کلی اتفاقات داخل ایران افتاده، گرونیا و اعتراضات بازار و بعدشم فراخوانهای شیر و خورشید و بعدم ۱۸ و ۱۹ دی وحشتناک... بعد از اون هم که سرگرم اخبار خارج بودم و اعتراضات بیرون رو دنبال میکردم. دوهفته گذشت و جنگ...
نمیشه تمرکز عمیق داشت. منم دنبالش نیستم حقیقتش. دیگه کی میتونه اطلاع داشته باشه که مردمش همچین زندگی ای دارن و خوشحال باشه؟
وسط این همه اتفاقات که داره توی ایران میفته، وقتی خانواده م بهم پیام میدن احساس گناه می کنم که اینجام و دارم سفر میرم، زندگی میکنم، راحت میخوابم، غذا میخورم.
نه فقط خانواده من بلکه همه.
از اونور دوستم میگه هر کسی که از این جنگ آسیب می بینه مردم عادی نیست و مطمئن باش که یه طوری وصله. اما خواهرم کارمند بیمارستانه و از اتفاقاتی که میگه که مشخصا آدم های عادی ام دارن آسیب زیادی می بینن.
امروز سیزدهمه و جمعه ست، اینجا روز خوبی نیست و میگن روز بدشانسیه.
اول روز پیامهای داخل گروه بله رو خوندم و متوجه شدم دیشب صداهای عجیبی از شهر اومده و با سه تا بمب مختلف سه نقطه رو زدن که یکیش سنگرشکن بوده و یه جایی از جاده قم - گرمسار رو زدن.
منم روزم رو بد شروع کردم اما خب امروز یه سری اتفاقات خوب افتاد که خیلی باب میلم بود. اول اینکه رسول توی ارائه های مدرسه زمستانه با هم تیمی هاش که یه نفر از ایتالیا و یه نفر از پرتغال بود اول شد.
دوم اینکه تونستم به استادم بگم که من یه لپ تاپ نیاز دارم و مخصوصا برای خونه و داکترال اسکول میخوام و ...
اونم خیلی راحت گفت فلان جا توی ازمایشگاه یه لپ تاپ هست که یکی از بچه ها خریده قبلا با گرنتش. تو میتونی بری و برش داری.
خیلی جدید نیست اما خوشحال شدم.
خلاصه زندگی اینور در جریانه و اونور نه.
خدایا خودت ایران رو حفظ کن.
خدایا مراقب مردم مون باش.
خدایا کمک کن از شر هر کسی که برای این مردم بد میخواد چه آخوند باشه چه تجزیه طلب چه اونوریای خارجی که موضع شون مشخص نیست، راحت شیم.
آمین.
خیلی حالم بده.
دیگه نه حوصله خودم رو دارم نه اینجا و کار رو.
صبح با کلی بدبختی و جا به جا کردن سیم کارت و ... تونستم با وب بله وصل شم به خانواده.
امروز متوجه شدم که بابام رفته کلی کنسرو خریده.
دیروز فلکه زنبیل اباد قم رو زدن.
یه خانومه که تو کافه باران کار میکرد از شدت صدای انفجار دچار حمله قلبی شده، مهدیه گفت یکی از رگ های قلبش پاره شده. یادش بخیر کافه باران، اولین بار اونجا خیلی چیزا رو امتحان کردم. یادش بخیر فینال جام جهانی... فینالی که پاریس برد و قهرمان جام جهانی شد. اون فینالم داخل کافه باران دیدم. 2018 بود فکر کنم.
وقتی به این خاطرات فکر میکنم حس بدی میگیرم. احساس عذاب وجدان پیدا می کنم که اینجام و خانواده م داخل ایران. نه فقط خانواده من، بلکه همه.
کامیلا کنارم نشسته و داره غذا میخوره. حتی حوصله اینم ندارم که باهاش حرف بزنم و بگم چیشده.
از اونورم رفتن رهبر جدید انتخاب کردن که مضحک تر از این انتخاب نمی تونه باشه. متوجه هم نشدم چیشد که جمهوری اسلامی به پادشاهی اسلامی تبدیل شد.
خدایا با همه این ها بازم شکرت.
چند روز پیش هم برای خواهرم از اینجا پول زدم.
باز خوبه هنوز این گزینه فعاله که بتونی برای خانواده پول بزنی.
یه نفس عمیق بکش و بگو تموم شد.
تو مرده بودی از قبل، از همون روزایی که دیگه صدای مردمت رو نشنیدی.
هرچی گفتی غلط از آب در اومد حاجی.
صحنه مرگت حقیرانه بود.
فقط یه بار نگفتی کاش صدای یه مخالفم رو بشنوم، هیچ ویدیویی ندیدم که یه مخالفت روبه روت صحبت کنه، چون تو خود خود دیکتاتور بودی.
ازت بدم میاد، وقتی بچه بودم برات نامه نوشتم. چقدر ساده و بدبخت بودیم ما مردم. در جواب نامه برام چپیه فرستادی، اما من مداد رنگی میخواستم. پدر خوبی نبودی. بچههاتو به کام مرگ کشوندی.
تو مردی، اما باورم نمیشه هنوز که مردی.
این روزهارو با امیدواری ادامه میدم. تمام تلاشم رو می کنم. برنامه کارهام رو دقیق مینویسم. دقیق تر انجامشون میدم.
خیلی وقته که روزی یک ساعت زبان میخونم. امیدوارم از پس این یکی آزمون زبان خیلی خوب بربیام. میدونم البته خیلی مونده تا آزمون زبان، شاید دوسال دیگه. ولی من این روزها قدمهای خیلی کوچیکی برمیدارم تا اون موقع اذیت نشم. چی بهتر از اینکه حالم خوبه و انرژی دارم؟ پس باید ازش استفاده کنم.
امیدوارم خدا مثل همیشه یار و یاورم باشه، مطمئنم هست.
شاید نوشتن در موردش کمک کنه...
دوتا مسئله هست که من شروعشون کردم ولی تمومشون نکردم و ثول دادم که انجام شون بدم. یکی شون یک ساله و اون یکی هم نزدیک به چند ماهه که قول دادم. یکی شو به استاد امیرکبیر و اون یکی شم به دوستم که توی یکی از دانشگاه های استرالیاست. واقعا خسته م وقتی بهشون فکر میکنم و خسته تر هم میشم. از بس همش عقب انداختمشون. البته من عقب ننداختمشون. عروسی گرفتیم و ازمون ایلتس دادم و این وسط مهاجرت کردم خب معلومه انجام نمیشن. این وسط الان اصلا شرایطم استیپل نیست که دوباره شروعشون کنم.
.
.
.
و اینکه یه اتفاق بهتر برام افتاد امروز. من هفته قبلی یه سفر یه هفته ای رفته بودم ایتالیا و خیلی بهم خوش گذشت. قبل اینکه برم سفر همه چی رو یهویی کنسل کردم و دوتا کلاس هم توی دانشگاه داشتم که اونارو ایگنور کردم. دقیقا روز قبل سفر یهو فهمیدم که من یکی از کلاسارو یه بار دیگه هم نرفته بودم. اینجا اینطوره که حضور در کلاس معیاره بیشتر براشون و خیلی به امتحان و ... توجه نمی کنن. خلاصه رسول بهم گفت انقدر نگران نکن خودتو برای اتفاقی که نیفتاده و اون استاد ممکنه ازت پروژه هات رو قبول کنه و اصلا به فکر افتادن و ... نباش. خلاصه من برای اولین بار تو زندگیم همه چی رو رها کردم و رفتم. دیگه م در حین سفر به کلاس ها فکر نکردم و واقعا در لحظه زندگی کردم. روز سوم سفر برای ما پیام اومد که بخاطر مریضی استاد یه کلاسم کنسل شده. بعدش که برگشتم به اون یکی استاد هم پیام دادم و ازش عذرخواهی کردم. ازش خواستم که پروژه ها موقبول کنه و خیلی راحت گفت اوکیه و 18 فوریه برم آفیسش. خداروشکر اینطور شد مگرنه ناراحت میشدم که چرا یهویی باز قرار ده دقیقه ای گذاشتم. اخه این قرارهای ده دقیقه ای برای منو رسول خیلی معروفه. ما توی ده دقیقه تصمیم گرفتیم بریم شمال و رفتیم. یه بار دیگه توی ده دقیقه تصمیم گرفتیم همو ببینیم و رسول از تهران اومد قم. خلاصه ما بهشون میگیم قرارهای ده دقیقه ای.
احساس میکنم توی این لحظه حالم از اینی که هست بدتر نمیشه.
الان دارم میرم سفر باید خوشحال بودم ولی انقدر بد برنامه ریزی کردم که ....
از اونورم امروز بخاطر یه اشتباهی که داشتم دوساعت توی یه لاین اشتباهی منتظر بودم. منظور از دوساعت، دوساعت و نیمه.
خیلی گرسنمه وخستگی این دوساعت و نیم مثل چی مونده رو سرم.