سیمونه…

جنگ، کلمه ای که خیلی ها دست کم گرفتند... الان هم نمیدانند چه بر سر ما و‌ خودشان آوردند... هنوز بندشان گرم هست و این درد را بعدها قشنگ خواهند چشید...

این روزها نمیدانم دارم چه میکنم... و شاید جنگ درونی خودم را هم دارم... هنوز که هنوز هست و با این همه رفت و آمد ها هنوز هم نمی دانم مجد را چکار کنم... نیاز به یک جلسه با خود در خلوتم دارم... فعلا که خبری از خلوت نیست... حداقل تا ۹ یا ۱۰ روز دیگر...

کراوات…

ماجرا تمام نشد و همچنان ادامه دارد و احتمال خیلی بالا اگر اتفاق غیره منتظره ای نیوفتد ادامه خواهد داشت...

امروز از ساعت حدودا ۶ شروع کردم به تمیزکاری خانه و همین حالا که مینویسم نیم ساعتی بیشتر نیست که تمام کرده ام... اگرچه کلی لباس و چیزهای دیگر هم هست که باید شستشو شود.. فردا را باید یک تلاشی بکنم و ببینم اصلا چطور میتوان از لباس شویی های ساختمان استفاده کرد... البته بعد از حدودا سه سال...

هفته پیش را که خیلی نتوانستم کار کنم... مهمان داشتم... پنج شب... اگرچه اصلا نمیشود اسمش را اصلا مهمان گذاشت... اما امیدوارم این هفته کار را حداقل تا نوشتن کامل مقاله پیش ببرم.

امیدوارم فرمان زندگی از دست در نرود...

هتل بورگن…

اگر بخواهم از اوضاع خودم بگویم اینطور هست که از نظر روحی و روانی بشدت پایین هستم... دلایلش هم معلوم است... اینترنت قطع هست و نمیتوان با خانواده و دوستانم در ایران صحبت کنم... بشدت دلتنگ مادر و خانواده هستم... هرچند دوباری اما کوتاه خودشان با من تماس گرفته اند... ولی این اصلا کافی نیست. حتی دوست دارم با دوستانم صحبت کنم... احساس میکنم این روزها به صحبت کردن با آنها نیازمندم... ماجرای اوربرو هم به طور قابل توجه باعث پایین آمدن اوضاع روحی و روانی شده است... به نظرم به تدریج و با صبر و آرامش این ماجرا را باید تمام کرد. این فکر از پریشب در همان اوربرو استارت خورده است.

حالا باز هم توکل بر خدا... و یحتمل نباید در مورد بعضی چیزهای خاص از جمله ماجرای پریشب ناراحت باشی، چون شاید دوباره چیننده پازل خودش دارد بعضی چیزها را برایت ثابت میکند...

98+

سه روز هست که اینترنت و تماس با ایران قطع شده است. امروز را عملا جز چک کردن چند پیج و کانال خبری کار دیگری نکرده ام... نگرانم و افکاری گاه به شدت منفی سراغم می آید. گاهی هم سعی میکنم که مثبت فکر کنم...

داشتم با خودم فکر می کردم که در این سال های اخیر خیلی اتفاقات را در کنار خانواده و در ایران نبوده ام... احساس می کنم دیگر درکم نسبت به کسی که در ایران هست نسبت به اوضاع دیگر فرق می کند...

دیگر نمیدانم چه بنویسم...

راستی این را هم اصلا نمیدانم ماجرایم با مجد دارد به کجا می رود و قرار هست به کجا برسد...

مریم…

خیلی جلو پنجره منتظر بودم تا هم محلی ها حداقل یه ترقه ای یا فواره ای بزنند ولی خب ظاهرا امسال نزدند و اگر زدند خیلی کم بود... درست است که سال نو میلادی از نظر حس و حال هیچ ربطی به من ندارد ولی خب ۲۰۲۵ هم تمام شد و امیدوارم در سال جدید اتفاقات به خوبی پیش برود...

اگرچه دلم سفره هفت سین میخواهد در کنار خانواده و بعدش انتظار برای آمدن مهمان... هنوز دو سه ماهی مانده است برای سال جدید خودمان ولی خب امشب این حس و حال را دارم...

امروز را هم خانه ماندم ولی کار کردم. اسلایدهای کورس AI را آماده میکنم... حدود ۴۰ درصد محتوا را آماده کرده ام و هنوز یک جلسه تئوری و پنج جلسه آزمایشگاه را هم باید طراحی کنم... حالا طراحی کردن یک طرف ماجراست. درس دادن این مفاهیم AI آن هم به بچه های کارشناسی خودش چالش دیگریست... حالا این را هم جمع میکنم...

ساعت ۱۰ شب اندکی خوابم برد و قبلش و بعدش هم که چای و آب جوش با کیک تلخی خوردم... حالا امیدوارم دوباره خوابم ببرد... فعلا که ساعت ۰۰:۵۱ است...

همین الان هم پاویترا سال نو میلادی را با اس ام اس تبریک گفت... سعی میکنم به این فکر کنم که اصلا عجیب نیست...

محسن...

نمی دانم چرا دیگر نمیتوانم با گوشی اینجا بنویسم... حالا هم هوس نوشتن کرده بودم و لب تاب را از خواب بیدار کردم... خب معلوم هست با این لب تاب حرف p را نمیتوانم تایب کنم... حالا بجای p از همان ب استفاده می کنم...

برای سومین هفته متوالی این آخر هفته هم قرار است سری به استکهلم بزنم... هفته بیش خیلی از ابهامات که در ذهنم داشتم مبهم تر شدند... و چه بسا همین مبهم ها مرا از ورود به داستان و سرنوشتی مبهم تر منصرف کنند. خیلی چیزها عادی نیست... حداقل از نظر من و از نظر آدم هایی که صحبت می کنم عادی نیست... این غیر عادی بودن عادی نیست.

امروز تعطیل بود... برای خارجی ها کریسمس بود... برای من نشستن در خانه و کار کردن... این روزها کار بسیار است اما تلاش می کنم کم کم بار کار را سبکتر کنم... اگر چه کارهای جدیدی هم خب در راه است... نشته ام روی تخت... آهنگ علیرضا قرباتی دارد بخش می شود و منی که در تنهایی های خودم سیر می کنم... علیرضا قربانی می گوید: من برای شهر دلتنگی باران خواستم... می گوید: من از آنی که تو در من ساختی ویرانترم... من به دستان تو بل بستم به زیباتر شدن... از تو میخواهم از این هم تنهاتر شدن... خلاصه این علیرضا قربانی خیلی چیزا ها می گوید. می گوید: هیچ کس حال من دیوانه را بهتر نکرد...

خلاصه مش ممدصادخ حواست به ماجرا باشد...

Extra points

این روزها دارم با یک سونامی بزرگ از کارها دست و پنجه نرم میکنم. فکر کنم یکی از سونامی های واقعی هست. ظاهرا بقیه سونامی ها فقط موجی با ارتفاع زیاد بودند. یک ایمیل از MDPI برای Minor revision باز اندکی فکرمان را مشغول کرد ولی در حدی نیست که خیلی تمرکز را به هم بریزد. جاوید ایمیل زد که برای مقاله overview باید سوپر عجله کنم چون تا ۲۰۲۵ فرصت هست. دانشجوی انگلیسش هم که ایمیل زده هست تا بخش های مقاله را تقسیم بندی کنیم برای نوشتن. باید جواب ایمیل آنا را هم تا فردا شب بدهم. حالا بماند دیوتی هایی که در دو روز گذشته انجام دادم و ارائه ۴۲ دانشجو همراه با تکالیفشان را بررسی کردیم و نمره دادیم. بماند که آنیکی کورس تعداد دانشجوها ۸۰ نفر هست و واقعا نمیدانم چطور باید پروژه هایشان را بررسی کنم و پای ارائه شان بشینم... امیدوارم اذیت نکند. از همه این ها مهمتر پروژه خودم هست که باید ماجراهای جدیدی بررسی کنم... حالا بماند که قرار هست فردا سری هم به استکهلم بزنم...

شب داشتم کیفم‌ را مرتب میکردم متوجه شدم شارژر لپ تاپم نیست... تازه یادم افتاد که میتینگ روم جا گذاشته ام... ساعت یازده شب در هوای مه آلود و تاریک، زیر باران چتر بدست از بین درختان بلند قد عبور کردم و خودم را به دانشگاه رساندم و شارژ را برداشتم... آن وسط هم ترسی در دل داشتم که نکند از بین درختان کسی، جانوری یا موجودی سراغم را بگیرد.

یک مدل خاصی از پیتزا را در فر گرم کردم ولی نمیدانم چرا بعد از گرم شدن دیگر سرد نمیشود... ساعت نزدیک ۱۲ شب هست و امیدوارم زودتر سرد شود تا هم من از گشنگی تلف نشوم و هم زودتر خاموشی بزنم...

همین متن بالا خودش گویای شلوغی اوضاع هست... باید کامل تحت کنترل نگه داشت...

قویماخ…

آهنگ بی احساس شادمهر عقیلی... چراغ ها خاموش... شب های بلند، تاریک و سرد سوئد... و افکاری که در ذهنم هستند...

از خوده PhD بگیر تا دیوتی هایش و تا مجد که بخش بزرگی از فکرهای این روزهای مرا به خودش اختصاص داده است...

امشب هیچ چیز حس نداشت... هیچ چیز... به معنی واقعی کلمه هیچ چیز... احتمالا سطح ویتامین هم به طرز قابل ملاحظه ای افت کرده هست...

پاویتا…

این برای بار دوم بود که در خرید آنلاین دقت نمی کردم. بار قبلی وقتی بود که خیال می کردم بالش و پتو خریدم، اما وقتی رسید به دستم متوجه شدم فقط رو بالشی و رو پتویی خریدم! اینبار هم فکر میکردم خود مسواک برقی را خریده ام، نگو که فقط مسواک هایی که سرش وصل می شود را خریده ام...

این ایام بشدت دوست دارم خرید کنم. از خریدهای کوچک تا خرید خیلی گران... زیاد عرضی نیست دیگر...

آقای شیری…

وقتی از دانشگاه برگشتم خانه حدودا ساعت ۵ بود... دراز کشیدم روی تخت. داشتم به دوتا مقاله ای که حدیث فرستاده بود فکر می کردم... خوابم برد... وقتی بیدار شدم ساعت حدود ۶.۵ بود... بسیار عجیب دلم پفک و به طور مخصوص کرانچی خواست. این میل خیلی شدید بود تا جایی که پاشدم لباس هایم را پوشیدم و رفتم فروشگاه و کرانچی فلفلی خریدم... اگرچه چند خرید دیگری هم کردم... شام را هم با همان کرانچی، چایی با بسکویت و یک سیب سپری کردم...

پس از رد و بدل شدن چند ایمیل، بلاخره قرارشد اسم بستون هم در مقاله آورده شود. حالا کی قرار است جاوید مقاله را سابمیت کند هم خودش ماجرایی دارد. اصلا بخشی از استرس های این روزهای من همین چیزهاست. با اینکه قرار گذاشته ام اهمیتی ندهم ولی باز نمیشود...

امیدوارم همه چیز طبق برنامه پیش رود. یا طبق برنامه پیش می رود یا طبق برنامه مجبور خواهم کرد پیش برود..

خلاصه توکل بر خدا...